تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جنس سوم شدن
نویسنده: مصیماه

کل راه بانک تا محل کارم را با حالتی شبیه دو طی کردم. و البته با استرس جانکاه نسبت به وضعیت پسرم که الان بدون من چه می کند. همین تشویش و نگرانی حسابی حواس پرتم کرده و در هرجایی چیزی جا می گذارم. مثلا دو روز تمام به جلسه مهمی که در پیش دارم فکر می کنم و اسناد و مدارک را اماده می کنم و روز جلسه یادم می رود که پوشه را با خودم ببرم. وقتم که کمتر شده و با این اوصاف کارم بیشتر. نفس نفس زنان سلام و علیک کوتاهی با دو منشی دفتر کردم و نشستم پشت میز یکی از آنها. کامپیوتر میز خودم بخاطر همین جسته و گریخته آمدن ها بعد از اینکه مشکلی پیدا کرده بود دیگر تعمیر نشد. و حالا حکم انباری کیف و کت آن دو همکار را داشت و از مدیریت تنها لیبل روی آن باقی مانده بود.
مثل تمامی روزها از زمان تولد پسرم، هر وقت کارهایم بهم می ریخت و وقت کم می آوردم در ذهنم نسبت به خانواده های بی مهرمان پر از خشم می شدم و در حین انجام کار بخشی از انرژی ام صرف بگومگوی درونی با آنها می شد. کاملا ذهنم درگیر بود که مشتری ای وارد دفتر شد.
_ سلام.بفرمایید آقا
فقط جواب سلامم را داد و به سمت اقای مقدسی رفت. منشی جدید دفتر که پسری بیست ساله و دانشجو و تازه کار بود. با اینکه بار اولی نبود که این اتفاق را تجربه می کردم ولی همچنان اعصاب خردکن بود.
_فقط چون مرد است؟!
نگرانی پسرم، حواس پرتی ام، دلخوری ام از اطرافیان و تنهایی ام، کارهای عقب مانده ام و حالا درد اجتماعی ام.
اجتماع کوچک و سنتی که به مرد می گوید اگر می خواهی بگویی پالونت کج نیست، وقتی مرد دیگری هست با زن همکلام نشو.
مقدسی ذوق می کند که کار را دستش گرفته و مشتری او را تحویل می گیرد.
نگرانی برای پسرم، حواس پرتی ام،…. و از دست دادن جایگاه شغلی ام.
گوشی موبایلم زنگ می خورد. نمی خواهم چشم از صفحه مانیتور بردارم ولی یاد پسرم می افتم. نکند همسرم پشت خط است. گوشی را از کیفم در می اورم.
مادرشوهرم است
احوالپرسی و لحن سرزنش بار که بچه را کجا گذاشتی.
_ …خب شب می اییم یه سری گل پسرمونو ببینیم.
_خوش اومدید
_ شام چیزی تدارک نبین، ساده باشه ما که چیزی نمی خوریم
شام!
دیشب که با نق نق زدن های پسرم نخواییدم و صبح هم که زود بیدار شدم که کمی کارها را سامان بدهم. استراحت امشب هم کنسل شد.
تا به حال فکر می کردم در این جامعه، زن ها جنس دوم هستند، ولی انگار درجه‌ی بدتری هم به محض مادر شدن ایجاد دارد، که دیگر به عنوان زن هم جایگاهی نداری و فقط باید مادر باشی و مادر.
نمی خواهم ناشکری کنم ولی آیا مادرشدن به این جنس سوم شدن می ارزید؟
یا شاید بهتر باشد اینطور بیان کنم؛ این همه مانع برای اشتغال زنان کمی زیاد نیست؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مرضیه خوبیاری گفت:

    بسیارزیبا وعالی موفق باشی.