تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آشتی دربرزخ
نویسنده: مصیماه

هفده سال بود که باهم قهر بودند. نه از این قهرهای معمولی‌. که دو نفر فقط سلام و علیک شان را باهم قطع کنند. به خاطر اختلاف این دو نفر، کل طایفه دو دسته شده بود. نه رفتی نه آمدی. چه وصلت ها که به هم خورد. کسی جرات نمی کرد به خانواده‌ی طرف سلام بدهد، چه برسد که عاشق یکی شان بشود.
در یک روستا زندگی می کردند. در یک مسجد نماز می خواندند، جلوی در یک مغازه صف می بستند، از یک نانوایی نان می خریدند، کار راحتی نبود ولی می توانستند که همدیگر را نبینند. ان هم بخاطر اختلاف بر سر یک زمین در قسمت سنگلاخی روستا که ارزش چندانی هم نداشت و بحث بر سر کم نیاوردن بود.
اول همین هفته بود که حاج علی اکبر به رحمت خدا رفت. چه غوغایی. بزرگ خاندان بود. برای خودش اسم و رسم داشت. چقدر آدم از شهر آمده بودند. ولی حاج محمود و خانواده به روی خودشان نیاوردند که در روستا چه ولوله ای برپاست. حاج علی اکبر مدتی بود در بستر بیماری بود، نزدیک بودن این روز را همه پیش بینی می کردن ولی کسی جرات نمی کرد پا پیش بگذارد و این دم آخر آشتی شان دهد. حاج محمود که راضی به عیادت رفتن نمی شد و اگر می رفت هم، حاج علی اکبر در همان حال احتضار او را بیرون می کرد. کینه‌ی شتری ارثیه‌ی مشترک شان بود.
فردای خاکسپاری باز سر وصدایی به گوش اهالی رسید؛ پسر حاج محمود که داشته از شهر با پدرش برمی گشته در نزدیکی روستا تصادف کرده. خودش طوریش نشده بود ولی حاج محمود عمرش را داد به شما و جادرجا تمام کرد.
روز بعد سر جاده همه منتظر جنازه بودند.بالاخره کمی از ظهر گذشته کارهای بیمارستان و پزشکی قانونی تمام شد و ساعت دو، امبولانس رسید و جیغ و شیون و ناله تا اینکه رسیدند به قبرستان. اتفاق انقدر ناگهانی بود که کسی فکر اینجایش را نکرده بود. کارگر افغانی قبرستان که به تازگی به اینجا آمده بود، قبری درست کنار قبل حاج علی اکبر برای حاج محمود کنده بود. خب روال کار همین بود قبر جدید کنار قبر قبلی کنده می شد. تقصیر کارگر بیچاره نبود که آخرین قبر متعلق به حاج علی اکبر بود. اول کمی زیر لبی باهم غرولند کردند و پچ پچ کردند و آن پسرش که راننده ماشینی بود که تصادف کرده بود، رفت چندمتر بالاتر و با دست اشاره می کرد انجا را بکنند. اما خودش هم می دانست پیشنهادش اجرایی نیست. بزرگترها پادرمیانی کردند که زشت است جنازه زمین بماند و جمعیتی که گرد آمده زیر آفتاب علاف شوند. قسمت این بوده حالا که دست هردو از دنیا کوتاه شده، کنار هم قرار بگیرند. به هر صورتی بود از ناچاری جنازه را دفن کردند. و داشتند قالیچه رویش را پهن می کردند که خاندان حاج علی اکبر رسیدند. روز سوم او بود و از مسجد همه به سمت قبرستان سرازیر شده بودند. به محض روبرو شدن با این صحنه، اوقات آنها هم تلخ شد ولی داغشان تازه بود و بی خیال دعوا شدند. انها هم قالیچه شان را پهن کردند و خیرات را روی ان گذاشتند. هر دو خانواده کنار هم گریه می کردند. حالا اقوام دور مشترک و هم‌دهاتی ها راحت تر در مجلس حضور داشتند. ناخواسته مجلس یکی شده بود. دختر حاج محمود از هوش می رفت، خواهرزاده حاج علی اکبر گلاب به صورتش می پاچید. زن حاج علی اکبر انقدر خودش را می زد که چادر از سرش می افتاد، عروس خواهر حاج محمود چادرش را بر سرش می کشید. بچه ها خیرات را پخش می کردند، فامیل با واهمه خرما و حلوا برمی داشتند، نمی شناختند بچه برای کدام طایفه است. افراد نزدیک خانواده در این درهم و برهم شدن ناگهانی پشت چشمی نازک می کردند و از تک و تا نمی افتادند ولی فامیل های دورتر انگار از این نزدیکی ناخواسته خرسند بودند. یک عمر باهم قهر بودند و یک طایفه را از هم جدا کرده بودند، حالا خوب بود که مرگ شان باعث آشتی و دوستی شود.
_ بلکه روح آن دو مرحوم نیز کنار هم آرام بگیرد.
این را یکی از فامیل های دور که از شهر امده بود و زیاد از کیفیت رابطه انها خبر نداشت گفت. وگرنه بقیه بعید می دانستند آن دو کنار هم باشند و آرامشی برقرار شود. حالا برزخ است که باشد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    سلام
    خسته نباشید
    داستان خیلی زیبایی بود
    این دومین داستانی هست که از شما می‌خونم. برام جالبه که از کل به جز ورود می‌کنید.
    خیلی برام شیرین بود
    فقط به نظرم جالب تر میشد اگه حاج محمود یه جور دیگه به جز تصادف میمرد(البته فقط نظر شخصیمه)
    موفق باشید

  2. نسترن منصوری گفت:

    به به. موضوعاتت رو خیلی دوست دارم من. بیشتر هم از اینکه فضا های داستان های مختلفت اونقدر از هم دوره که آدم رو مطمئن میکنه که بسیار خلاقی. این خلاقیت کاملا در انتخاب موضوعاتت مشخصه. موفق باشی

    • مصیماه گفت:

      مرسی عزیزم. واقعا بهم انرژی مثبت دادی با این حرفت. چون من آدمی ام که مدام به سر خودم غر می زنم و نیاز دارم به انرژی دوستان خوش ذوق و مهربونی چون شما

  3. زهره زرگر گفت:

    قشنگ نوشتید👍 جمله ی آخر رو خیلی دوست داشتم.

  4. مرضیه خوبیاری گفت:

    خیلی قشنگ نوشتی.موفق باشی.