تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ماه پشت ابر می ماند
نویسنده: مصیماه

بالاخره نوبتش شد. ولی حواسش نبود
_بفرمایید اقا نوبت شماست
هول بلند شد و دستش را در کیفش کرد و مدارکی را از این جیب و آن جیب درآورد و همان طور پراکنده به دست خانمی که صدایش زده بود داد.
زن مدارک را بالا و پایین کرد و بعد سرش را بالا آورد
_ کارت ملی هم لازمه!
_ نیست تو همونا؟
با هر دو دستش جیب هایش را می گشت
_ بزار یه نگاه کنم شاید تو ماشین باشه
زن سعی می کرد عصبانیتش را بروز ندهد و زیر لبی غرولند می کرد
_یه ساعته نشسته، نمی کنه مدارک شو اماده کنه
برگشت
_خانم تو ماشین هم نبود
_بدون کارت ملی نمی شه اقا
و مدارک را جمع کرده و گرفت به سمتش. اقای عابدی که از اتاق بایگانی بیرون امده و بالای سرش ایستاده بود مداخله کرد که کدملی و تاریخ تولد را روی برگه ای بنویسد و با همان کارش انجام می شود.
_ خدا خیرت بده اقا، این ماشین و نزدیک یه ساله معامله کردم، بنده خدا چقدر زنگ زده، گفته هزینه دفترخونه هم با من. فقط برو سند بزن.
زن چشم غره ای به اقای عابدی رفت و با بی میلی مدارک رو دوباره روی میز گذاشت
_ خواهش می کنم. ما که اخر وقته خسته ایم،شما هم معلومه از قیافه ات خودتم خسته ای. کارت انجام بشه بریم دیگه.
_ خسته؟ کمرم شکسته داداش. خدا نصیب هیچ مسلمون نکنه اونچه سر من اومد. مسلمون چیه، سر کافر نیاد.
زن سرش را بالا اورد و نگاهی پرسشگر به مرد انداخت.
_ ای بابا دلت خیلی پره ها، خدا بد نده. چی شده
_ داغ بچه رو دلمه. دسته گلم پرپر شد‌‌‌ه اقا.
زن دوباره سرش را بالا آورد، با نگاهی سرشار از همدردی. حالا دیگر زورش نمی امد که دارد بعد از وقت اداری کار مشتری حواس پرتی را انجام می دهد.
_ تسلیت می گم آقا، غم اخرت باشه، حق داری واقعا حق داری خیلی سخته. چند سالش بود؟ چندوقته فوت شده؟
مرد که مثل کودکی منتظر توجه و همدردی بود مشتاق تر حرفش را ادامه داد.
_ اگه می موند، امسال می رفت پیش دبستانی.. بیست و هفت روزه.. سرطان داشت..دو سال بردم دکتر و اوردم. چقدر درد کشید … اخرم نموند.
زن باز هم سرش را بالا اورد و با تعجب به پیراهن چهارخانه و صورت اصلاح شده مرد نگاه کرد. بیست و هفت روز!
عابدی باز هم شروع کرد به دلداری دادن و تسلیت گفتن. و مرد با احساس صمیمیت کردن ادامه می داد
_ داداش بچه ام که از دستم رفت و داغ به دلم گذاشت یه طرف. ولی نتونستم یه پیرهن مشکی براش بپوشم یه طرف. دلم که می گرفت نمی تونستم یه دل سیر گریه کنم براش. چی بگم داداش.. چی بگم!
زن ناراحت و بی طاقت رو به مرد کرد
_ چرا خب؟
مرد نگاهی به زن کرد و رو به عابدی ادامه داد
_ راستش بچه از زن دومم بود.
_ ای بابا، یعنی زن اولت نمی زاره برا بچه ات عزا بگیری! عجبا.
_ زنم اصلا خبر نداره
_ که بچه ات مرده؟
_ که من روش زن گرفتم.
زن خودکار از دستش افتاد. روی صندلی اش وارفت و تکیه داد.
_ مگه نگفتی بچه ات امسال باید می رفت پیش دبستانی؟
_ داداش بله. هشت ساله. بگو یه نفر شک کرده؟ نکرده! دو سال بچه مو بردم تهران اوردم. هیچ کس نفهمید.
برق غروری در چشمانش نشسته بود. زن همان طور که خیره به او در فکر فرو رفته بود، آرام پوشه مدارک را بست.
_ بابا تو دیگه کی هستی!
_ اره داداش، داداشت هر کاری خواسته کرده، خیلی غلطای بزرگتر از اینا، ولی این که می بینی توش موندم، زخمیه که خورده به دلم. همون روز که تنهایی بچه مو خاک کردم، شبش مهمونی داشتیم. با دل خون رفتم حموم ریش مو زدم، شب نشستم دور فامیل گفتم خندیدم، اما چه گفتنی ..چه خندیدنی…نمی دونم چه جوری تنهایی این داغ و بکشم… ساز بابام و آوردم بفهمی نفهمی یه کم بلدم بزنم، زدم دلم وا نشد.. عرق خوردم، عرقم اثر نکرد..هیچی..هیچی.. فایده نداره.
_ یعنی مادرت ، یه دوست نزدیکت، هیچکس نمی دونه که همدردت بشه؟
_ نه بابا، مادرمم باشه، مگه حرف تو دهن زنا می مونه. زن اولم فامیله، یه نفر بفهمه به گوش اونم می رسه.
خدا برا هیچ کس نخواد، غمیه که تنها رو دل خودمه. تنها.
زن با حرکتی عصبی صندلی اش را به عقب هل داد و بلند شد
_ سیستم قطع شد، فردا تشریف بیارید..مدارک هم کامل باشه
_ ای بابا، یعنی کار اقا راه نمی افته؟
عابدی با همان حالت تصنعی همدردی اش رو به مرد گفت
_ با این حال و اوضاعت می خواستم دیگه دوباره نیای ولی انگار قسمت نیست امروز کارت راه بیافته..
زن نگاه پر از اشمئزازی به عابدی کرد و بعد بدون اینکه به مرد نگاه کند گفت
_ فردا هم اومدی برو پیش همین اقا
و از دفتر خارج شد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محدثه نظری گفت:

    داستان شمارو خوندم نویسنده ی عزیز .🌿اتود زنی خوبی دارین و تو دیالوگ نویسی توانمندین🌿بهت تبریک میگم 🌈اما داستانی که خوندم در قاب یک داستان کوتاه نمی گنجه ،من پیشنهادم به شمااینه که این داستان رو ادامه بدین ،قوی شروع شده قوی هم باید تموم شه .🍀قلمت مانا نویسنده ی عزیز🙂

    • مصیماه گفت:

      ممنون از نظرتون. پایان اتفاقی بهتر از این به ذهنم نرسید ولی در بیان و توصیفش کوتاهی کردم. حق با شماست پایانش به دل خودم هم نمی شینه. انشالا در دوره اصلاح و بازنویسی، بتونم تغییراتی ایجاد کنم

  2. مصیماه گفت:

    منتظر انتقادات شما هستم دوستان

  3. نسترن منصوری گفت:

    مصیماه عزیز. میدونی که من نوشته تو رو دوست داشتم خیلی زیاد. موفق باشی

  4. مهرشید قاسمی گفت:

    خیلی متفاوت و جالب بود

  5. پرستو انصاری گفت:

    چه داستان قشنگی بود خیلی دوست داشتم

  6. مرضیه خوبیاری گفت:

    خیلی جالب بود .خوشم اومدقشنگ می نویسی.