تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

علی
نویسنده: عاطفه عطایی

سوالم این بود که، در زندگی چه باید کرد؟؟؟
وقتی میگویند زندگی، منظورشان دقیقا چیست؟
تا حالا شده یک نفر از شما بپرسد، منظورتان از زندگی را زندگی باید کرد چیست؟؟؟
همیشه برایم در ریز ترین کارهای زندگی سوال وجود داشت…
چطور بخوابیم بهتر است؟
چطور ببینیم؟
آیا من انسان نرمالی هستم؟
راستی چطور بخوریم؟
چرا گوشت خوک حرام است؟
چرا باید دین داشته باشیم؟
اصلا چرا برای بعضی کارها مادر لب پایینش را گاز میگیرد و با ابروهایش میگوید نکن؟
چرا انسان ها به یکدیگر کار دارن در حدی که رنگ مورد لباس زیر یکدیگر را هم نقد میکنند؟
ضربه ی آرامی به در زد.
_بفرمایید.
در را باز کرد و آمد تو: عزیزم؟ داری چیکار میکنی؟
با لبخند به صورتش نگاه کردم…
آمد…جواب همه ی سوالهایم آمد…
به صندلی ای که کنارم بود اشاره کردم: بیا بشین.
با لبخند آمد: چی شده؟
_دارم سعی میکنم نحوه ی آشناییمون و بنویسم علی.
علی با دقت نگاهم کرد: چرا؟
با شیطنت ابرو بالا انداختم: چاپش کنم؟
ابروهایش در هم فرو رفتند: زهرا؟
علی همیشه اصرار داشت که از خودمان، نحوه ی آشنائیمان و خوشبختی هایمان به کسی چیزی نگو…
علی به شدت معتقد به چشم نظر بود…
خندیدم: می‌خوام نگهش دارم برای بچه هامون.
صورتش از هم شگفت: آهان. خب بنویس. تا الان چی نوشتی؟ میخوای منم از طرف خودم بنویسمش؟ شاید دوتاش رو هم جذابتر بشه.
هیجان زده گفتم: اره. ایده ی فوق العاده آیه.
خودکار را به آرامی از دستم کشید و شروع به نوشتن در ادامه ی سوالهایم کرد.
_من، پسری بودم، که دانه دانه جواب سوالهای زندگی اش را پیدا کرده بود. پسری یتیم، که کل زندگی اش برای سوالهایش صرف شده بود… با سوالهای سطحی خداحافظی کرده بودم و سوالهای جدید و ماورائی مرا احاطه کرده بودند… که دختری به اسم زهرا، دختری درگیر سطحی سوالها، ماورائی ترین اتفاق آن روزهایم شد.
لبخند روی لبهایش نشست: هرگز اولین باری که چشمانش را دیدم از یاد نمی‌برم. هرگز غمهایش را فراموش نمیکنم. هرگز مزه ی لبخندش از زیر دندانم نمی‌رود… خداراشکر… خداراشکر برای دیدنش، شناختنش، دوست داشتنش، و در نهایت داشتنش.
سرم را آرام به شانه اش تکیه دادم: دلم برای اون روزا تنگ میشه علی.
_میگوید، دلم برای آن روزها تنگ میشود. اما، دل من هرگز برای آن روزها تنگ نمی‌شود.
مبهوت نگاهش کردم: هن؟
_دلم هرگز برای روزهایی که نمی‌توانستم معشوقه ام را در آغوش بکشم و آرام کنم تنگ نمی‌شود.
خندیدم: تقصیر خودت بود. من که مشکلی نداشتم.
_دلم هرگز برای معشوقه ای که هم معشوقه بود و هم آن روزها شیطان زندگی ام بود تنگ نمی‌شود.
پوکر نگاهش کردم: من شیطان زندگیه تو بودم؟ میدونستم زنت نمی‌شدم.
خودکار را رها کرد و نگاهم کرد: الان سوالات در چه حالن؟
لبخند زدم: یه سوال بیشتر ندارم.
ابروهایش را بالا برد: هوم؟ چی؟
در چشمانش را زدم: خدا تو من چی دید که تو رو به من داد؟
اسم:علی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    شیوه روایت داستان خیلی شیرین و دوست داشتنی بود😍😃
    قلمتون سبز

  2. مرضیه خوبیاری گفت:

    جالب وقشنگ بود موفق باشی.