تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جان‌پناه
نویسنده: پرستو انصاری

بالای جان‌پناه پشت‌بام ایستادم و دستانم را مثل یک پرنده از دو‌طرف باز‌کرده‌ام. باد از لابه‌لای موها و آستین لباسم حرکت میکند و من را شبیه یک پرچم به اهتزاز درآمده میلرزاند. از بچگی عادت کرده‌‌ام که هر‌وقت غم و ناراحتی بر دلم سنگینی می‌کند، به پشت‌بام خلوت و دنج خانه پناه بیاورم و غصه‌هایم را با آسمان که انگار از اینجا برایم دست‌یافتنی‌تر است، به اشتراک بگذارم. اصلا این پشت‌بام دوست‌داشتنی‌ترین بخش خانه است. بس که دنج و خلوت است، خود‌به‌خود آدم را عارف می‌کند.
سرم را به سمت آسمان تاریک این شب مهتابی بلند میکنم و محو نور سفید و نقره‌ای ماه میشوم. نصف کِیف آمدنم به پشت‌بام به خاطر همین ساعات جادویی شب است. همیشه مدتی خودم را به خواب میزنم و بعد از اینکه مطمئن میشوم مامان و بابا و الهه به سمت سرزمین هفت پادشاه رفته‌اند، پاورچین پاورچین خودم را به پشت‌بام می‌رسانم. امشب هم دقیقا همین نقشه را پیاده کردم‌ و با یک کوله پر از دلتنگی و بغض به سمت سرزمین آسمانی‌ام سفر کردم و فورا بالای عرشه‌ی بی‌سکان جان‌پناه پریدم. خوب یادم هست وقتی برای اولین بار دلمرا به دریا زدم و بالای جان‌پناه ایستادم، امیر‌حسین مثل جن از پشت‌سرم ظاهر شد. خدا رحم کرد که از هول و ترس به جای اینکه به سمت پایین پرت شوم، به سمت کف پشت‌بام افتادم و همین هم امیر‌حسین را به خنده انداخت و بماند که اصلا به روی خودش نیاورد که ممکن بود به خاطر ناگهانی ظاهر شدنش از پشت‌بام پرت شوم و جنازه‌ام وسط حیاط خانه پخش شود.اما همین مثل جن ظاهر شدنش باعث شد تا اولین نفری باشد که راز پشت‌بام آمدن من را فهمید. ولی خوب همین ترس از ناگهانی ظاهر شدن او و پرت شدنم باعث شد که مدت‌ها فکر جان‌پناه را از سرم دور کنم. اما این ترس هم بالاخره از سرم افتاد و من توانستم بالای جان‌پناه بروم وترسم از ارتفاع و بلندی به‌قدری کم شد که گاهی مثل یک بند‌باز دورتادور جان‌پناه مستطیلی پشت‌بام پیاده‌روی میکنم.
یادم میآید که وقتی الهه اولین نمره‌ی تک خود را در ریاضی آورد، آنقدر گریه کرد که نزدیک بود بیهوش شود و من هم برای آرام کردنش دستش را گرفتم و در عالم بچگی برایش قصه‌هایی از این پشت‌بام جادویی که غم و غصه را از دل می‌برد گفتم و با همین داستان‌ها و بردنش به پشت‌بام و درمیان گذاشتن این راز با او، آرامش کردم.
بعد از آن روز الهه هم مثل من عاشق پشت‌بام شد ولی از ترس اینکه نکند بخواهد به تقلید از من بالای جان‌پناه بیاید، هیچ وقت جلوی چشم او بالای جان‌پناه نرفتم و این راز از کودکی تا امروز بین من و امیر‌حسین باقی ماند.
اسم امیر‌حسین را که با خودم زمزمه می‌کنم اشک در چشمانم جمع می‌شود. وای که چه حال بدی است که امشب دقیقا به خاطر خود او به این جان‌پناه، پناه آوردم.
درست همین دیروز ظهر بود که خاله مثل عادت هر سه‌شنبه‌اش که زنگ میزد و حال‌احوال میکرد، زنگ زد و بعد از اینکه از هر دری با مامان حرف زد بالاخره خبر اصلی که برای مخابره کردنش زنگ‌ زده‌بود را به مادرم داد و بماند که مادرم بعد از قطع کردن تماس چقدر زمینه‌سازی کرد تا در نهایت به من بفهماند امیر‌حسین، یکدانه پسر خاله زهرا، اسوه‌ی شرارت فامیل، رفیق گرمابه و گلستان کودکی‌هایم، حل‌المسائل دوران مدرسه‌ام و عشق تمام روز‌های زندگیم، بار سفر بسته در حال آماده کردن مدارکش برای رفتن به هلند است. از بچگی خوب میدانستم که امیر‌حسین خیلی باهوش است و نمره‌های مدرسه و رتبه‌ی کنکورش هم تاییدی بود برای همه که آینده‌ای درخشان در انتظار این تک پسر است. اما خوب مثل هر آدمی که عشق خوش‌خیالش می‌کند، نهایت آینده‌ی درخشانی که برای امیرحسین می دیدم یک کار دولتی با حقوق ثابت بود تا جا‌پایش را محکم کند و را به مجلس خواستگاریم بکشاند. هرچند که هیچوقت تا امروز حرفی از عشق و علاقه بین من و امیرحسین ردوبدل نشده بود اما مثل یک قرار نانوشته همیشه منتظر بودم تا امیرحسین از طریق خاله حرف دلش را بزند و من را خواستگاری کند. اما مثل اینکه خیالات من همگی خام بودند و امیرحسین قصد فصل داشت نه وصل.
در این سال‌ها عشق و علاقه‌ام به پسر یکی‌یکدانه خاله اینقدر زیاد و غلیظ بود که همه از بابا و مامان تا الهه فهمیدند که من دل‌باخته‌ی امیر‌حسینم و همین شور و هیجان ناشی از این عشق باعث شد تا آن‌ها هم خیال کنند امیر‌حسین دیر یا زود برای خواستگاری پا‌‌پیش خواهد گذاشت. ولی خوب چرخ گردون همیشه مطابق میل و خواسته‌ی ما نمی‌چرخد و همین هم باعث شد که امروز خاله به جای خواستگاری از من با افتخار از رفتن پسرش برای مامان بگوید و من را نصفه‌شبی سرگردان و بی‌خواب به جان‌پناه بکشاند.
اشک‌هایم همیطور گونه‌هایم را خیس میکند و شکسته بودن دلم را به رخ می‌کشد. در همین احوال آشفته‌ام که از بالای جان‌پناه میبینم که پدرم به حیاط آمد و چراغ روشن کرد. اشک‌هایم را با دست پاک می‌کنم. حتما بابا هم بیخوابی به سرش زده. بابا خمیازه‌ی پروپیمانی میکشد و سرش را به سمت بالا و جایی که من ایستاده‌ام میگیرد و با دیدن من بر‌روی جان‌پناه خمیازه‌اش را نصفه نیمه رها می‌کند و درجا خشکش میزند.‌من هم هول میشوم و می‌ترسم که نکند بابا از خیال اینکه جن دیده سکته کند و برای همین داد میزنم:
-بابا،منم الهام، نترسین
پدرم بعد از چند ثانیه سکوت به خودش میآید و با لحنی مضطرب درحالی که سعی می‌کند خودش را آرام نشان دهد به حرف میآید.
-بابایی از جات تکون نخور من الان بر‌می‌گردم.
این را می‌گوید تند و سریع به داخل خانه برمی‌گردد. با خیال اینکه حتما می‌خواهد بیاید و کنار من بالای جان‌پناه بایستد و دردودل کند، همانجا می‌مانم و دوباره محو سیاهی این آسمان و دل غمگینم می‌شوم. چند لحظه‌ای می‌گذرد که یکدفعه در پشت‌‌بام به ضرب باز می‌شود و مامان و بابا و الهه هر سه بر روی پشت‌بام ظاهر می‌شوند. هول میشوم و کمی پایم بر‌روی جان‌پناه جابه‌جا می‌شود و می‌لغزد که صدای جیغ الهه و یا‌خدای مامان و داد پدر من را سر‌جایم خشک می‌کند.
-برا چی اینطور میکنین؟! اصلا اینجا چیکار دارین نصفه شبی؟! مگه خواب نبودین؟!
پدرم درحالی که دست‌هایش را به حالت ایست به سمتم گرفته و مثلا سعی دارد آرامم کند، قدم به قدم نزدیکم میآید.
-بابایی اخه این که راهش نیست، بیا پایین حرف میزنیم، اصلا خودم میرم از گوش این پسره‌‌‌ی یلاقبا میگیرم و میارمش پای‌سفره عقد.
مادرم مهلت نمی‌دهد.
-راس میگه بابات، تصدقت بشم بیا پایین.
از تعجب دهانم باز مانده که الهه با صدایی که از بین گریه‌هایش بیرون میآید شروع می‌کند.
-آبجی تو رو خدا بیا پایین، امیرحسین اصلا لیاقت تو رو نداره.
وای وای وای این سه موجود دوست‌داشتنی روبه‌روی من خیال کرده‌اند من از عشق امیر‌حسین خان به جنون رسیده‌ام و حالا که او من را نخواسته می‌خواهم به این زندگی سراسر غم پایان بدهم!؟
یک قدم به سمتشان برمی‌دارم و میخواهم از جان‌پناه پایین بیایم که دوباره همگی جیغ می کشند. اضطراب و ترس از خودکشی من به قدری به مغزشان تاثیر کرده که خیال می‌کنند اگر اینطرفی هم بیایم پرت خواهم شد!
سرجایم‌ می‌ایستم و آرام و شمرده به حرف میآیم.
-قضیه اونجوری که شما فک میکنین نیست، من فقط اومدم هوا بخوره به کَلَم،همین
مادرم سریع جواب می‌دهد.
-حتما باید میرفتی اون بالا، فک کردی حالیمون نیست.
این را میگوید و گریه سر‌می‌دهد.
سعی می‌کنم خونسرد باشم.
-باشه اصلا هر چی بزارید اول بیام پایین بعد براتون توضیح میدم
پدرم مثل بازجو‌ها نگاهم می‌کند.
-از کجا معلوم بیای پایین و نپری؟
کلافه میشوم.
-خب شما بیا دستمو بگیر و بیارم پایین.
کمی فکر می‌کند و بعد بالاخره رضایت می‌دهد و محتاطانه به سمتم میآید و دستم را میگیرد و من را پایین میاورد و کمی از جان‌پناه دورم میکند و بلافاصله کشیده‌ای آبداری در گوشم می‌خواباند.
-اون پسره‌ی مفنگی چی داره که به خاطرش ما رو خون به جیگر میکنی؟
بغض میکنم و اشکم سرازیر میشود. بیگناه کشیده خورده بودم.
مادرم میانجی گری می‌کند و من با همان صدای خفه و نگاه اشک‌آلود می‌خواهم ماجرا را توضیح دهم.
– من اصلا نمی‌خواستم…
پدرم حرفم را قطع میکند.
-نمی‌خواد چیزی بگی
و بعد با دست ما را به داخل خانه هدایت میکند و خودش آخر از همه از پشت‌بام خارج می‌شود.
-برید تو
مادرم میخواهد من رو همراه خودش و الهه ببرد که مانع میشوم.
– ولی من باید براتون توضیح بدم
پدرم عصبانی تر از قبل به چشمانم نگاه می‌کند.
-لازم نکرده
و بعد سریع از جلوی چشمانم میگذرد و داخل میرود و در کسری از ثانیه با یک قفل بزرگ برمیگردد و قفل را درمقابل چشمان حیرت‌زده‌ام به در پشت‌بام می‌زند.
اشک اینبار عمیق تر در نی‌نی چشمانم لانه می‌کند و با‌خودم فکر‌ می‌کنم شاید لازم باشد قیچی بزرگ و آهن‌بر امیر حسین را قبل از رفتنش قرض بگیرم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    پرستو جان عالی بود.

    دختر اصلا کم نمیاریا!
    یادش به خیر
    تو نوجوانیم ،آخر راه پله پشت بام
    خونمون ، پاتوق تنهاییام بود.

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی خوندی آنیتا جون😍😃❤
      😁😁 دختر زیاد تو سرم هست
      چه جالب که پاتوق تنهایی داشتین😃😃😍
      منم خیلی خوشم میاد یه گوشه از خونه پاتوق آدم بشه 😃

  2. گلی فاطمی گفت:

    زیبا نوشتید کمی بیشتر به جزئیات بپردازید زیباتر هم خواهد شد.

  3. Ahmadreza گفت:

    آقا منم امشب اگه همسایه اعتراض نکنن میرم رو جانپناهمون
    اینطور ک شما گفتین خیلی باصفاست😎

  4. مهتاب جناب گفت:

    عنوان و توصیف پشت بام به جان پناه رو دوست داشتم. داستان به نظر من دیر شد و توضیح درباره کودکی و جان‌پناه و پشت بام هم اگر حذف بشن یا دست کم کوتاه‌تر بشن، به داستان لطمه‌ای نمی‌خوره. نثرتون هم لطیف بود👌🌸

    • پرستو انصاری گفت:

      ممنون از نظر و پیشنهاد زبیاتون🌹🌹
      بله درسته قصدم این بود یکم فضا بیشتر در ذهن تداعی بشه
      ولی حتما تو بازنویسی توجه میکنم به نکته ای که گفتین🌹🌹

  5. امیر گفت:

    فضاپردازی خوب و امیدوار کننده.
    خیلی خوب یک کودکی معصومانه بیان شده.
    یک دم پروستی اما آمیخته با غم. خیلی دوست داشتم. امیدوارم این دم در زندگیت باشه.

  6. سارا گفت:

    مرسی قشنگ بود فقط یکم کوتاه بود و میتونست ادامه داشته باشه 🌺🌺

  7. پرستو انصاری گفت:

    مرسی از انرژی مثبتتون❤❤

  8. مرضیه خوبیاری گفت:

    یک عاشقانه قشنگ وزیبا موفق باشی .حرفه ای می نویسی.

  9. فرناز گفت:

    خيلي خيلي زيبا بود
    آفرين ❤️👏🏻

  10. Omid گفت:

    انتخاب عنوان عالیه👌🏿👌🏿