تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آزمون زجر
نویسنده: پرستو انصاری

با صدای جیغ و داد مامان از خواب بیدار می‌شوم و با چشمانی نیمه‌باز و شانه هایی افتاده روی تختم می‌نشینم. مامان طلب‌کارانه بالای سرم ایستاده و با چشمانی که رنگ تهدید دارد نگاهم می کند.
-مگه تو کنکور نداری ذلیل مرده؟
بی‌حس نگاهش می کنم و درحالی که خمیازه‌کشان و خرامان و خسته از جایم بلند می‌شوم، جوابش را می دهم.
-خودم داشتم بیدار میشدم.
مامان دهانش را از حرص و انزجار جمع می‌کند و جلوتر از من از اتاق خارج می‌شود و همانطور درحال رفتن دستوراتش را میدهد.
-فقط ده دقیقه بهت وقت میدم تا حاضر بشی.
سکوتم را که میبیند سرش را به سمتم می‌چرخاند.
-فهمیدی؟
صدایش بلند و خشمگین است و همین دوباره من را می ترساند.
-اره
این را میگویم و آرام تر از قبل به سمت دستشویی می‌روم. انگار تهدید های مامان نتیجه‌ی عکس دارد!
بعد از حدود ده دوازده دقیقه حاضر آماده جلوی مامان می‌ایستم و با غروری که ناشی از همین به موقع حاضر شدنم است، نگاهش میکنم. مامان اما اهمیتی نمی‌دهد.
-کارت‌ملی، مداد، پاکن همه رو برداشتی؟
کلافه میشوم و بله‌ی کشداری تحویلش می‌دهم. بالاخره بعد از چندین مرحله‌ برسی و چکاب مجوز خروج صادر می‌شود و مامان بعد از این که از زیر قرآن ردم می‌کند، همراه من راهی جلسه‌ی کنکور جهنمی می‌شود. داخل ماشین هم فرصت را برای خواب غنیمت می‌شمارم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و چشمانم را می بندم. مامان که مشغول رانندگی است دوباره سیم‌پیچش روی من قفل می‌شود.
-سهیل بیدار شو الان وقت خواب نیست، بی‌‌حال میشی سر‌جلسه.
از لای پلک هایم به صورتش نگاه میکنم. خیلی دقیق با آن عینک مستطیلی اش مشغول رانندگی است و هر از چند‌گاهی هم نگاهی به من می‌اندازد.
-مامان
-اول صاف بشین بعد حرفتو بزن
تکانی به بدن چاق و چربی گرفته ام می دهم و صاف مینشینم.
-مامان
-بله
-مامان
-چیه؟
-مامان
مامان کلافه می شود و نیم نگاهی به سمتم می‌اندازد که حساب کار دستم می‌آید و لوس بازی را کنار می‌گذارم.
-اگه خراب کنم چی؟
سریع گارد میگیرد.
-یعنی چی؟‌ باز شروع کردی؟ حرفای الکی نزن برا خودت
دست به سینه و ناامید سرم را به سمت پنجره میچرخانم. مادرم انگار به هیچ صراطی جز پزشکی مستقیم نمیشود. هر‌وقت حتی نیم‌اشاره‌ای به قبول نشدنم می‌کنم همین حرف‌ها را می‌زند و حتی گاهی تهدید‌های عجیب‌و‌غریبی هم چاشنی حرفهایش می‌کند. انگار نمی‌تواند آینده‌ای جز این برایم ببیند. در این چهار سال دبیرستان همیشه بهترین کتاب‌ها و کلاس‌های خصوصی را برایم فراهم کرده و حالا که روز موعود و حساب رسیده منتظر است تا سرمایه‌گذاریش به سودی کلان تبدیل شود. نمیدانم مشکل از من بود یا از این درس‌ها و کتاب‌ها. هر‌چقدر که مامان در این سال‌ها به پای من کتاب و کلاس ریخت من نسبت به درس و کنکور و پزشکی بی‌علاقه‌تر شدم و برای به دست‌آوردن دل مامان فقط ادای درس خواندن را درمیاوردم. ولی خودم خوب میدانم که نتیجه‌ی این چهار سال به جای اینکه من را به تست زنی ماهر‌ بدل کند، بیشتر من را به بازیگری ماهر تبدیل کرده که در‌ یک زمان واحد هم می‌توانم کاری کنم که بیننده خیال کند از شدت درس خواندن در حال خفه شدن هستم و در همان لحظه هم دوستان مجازیم را از سرعت تایپ‌ و نوشتنم حیرت زده کنم. اما متاسفانه هیچکدام از طرفین‌ قضیه یعنی دوستان مجازی و ببینده واقعی که مامان باشد، درک درستی از وضعیت حقیقی من ندارند و هر کدام با توجه به مشاهداتشان برداشت خود را دارند و این برداشت از نظر مامان یعنی من با این شدت از درس خواندن حتما پزشکی قبول می‌شوم!
تا به امروز که در‌خدمت مامان هستم و روی صندلی کناریش نشسته‌ام، راه‌های زیادی برای دور زدن کنکور و نرسیدن پایم سر‌جلسه به ذهنم رسیده، اما متاسفانه هیچکدام به ورطه‌ی عمل نرسیده و همه با شکست مواجه‌شده و این برای من گواهی از آینده‌ای تیره و تار است که مامان با دیدن نتیجه‌ی کنکورم خواهد ساخت. مطمئنم اگر قبول نشوم من را در اتاقم زندانی می‌کند و همه‌ی وسایل ارتباط‌جمعی‌ را تا فاصله صد‌کیلومتری از من دور می‌کند و هر روز خودش‌ از من امتحان می‌گیرد و خلاصه اجدادم را جلوی چشمانم می‌آورد و این برای من جهنمی روی زمین خواهد‌بود. در همین افکار دست و پا میزنم که متوجه میشوم سرعت ماشین در حال کم شدن است. نگاه از پنجره کناری ماشین میگیرم و به روبه رو چشم میدوزم که چراغ قرمز و صف نسبتا طولانی ماشین‌ها به‌رویم چشمک می‌زند. مامان کلافه ناله‌ سرمیدهد.
-ای‌بابا، خوب یه‌ساعت جلوتر راه افتادیم وگرنه معلوم نبود چی بشه.
ناراضی نگاهش می‌کنم و در‌ دلم به این سر‌وقت بودن مامان بد‌و بیراه می‌گویم.
حالا ماشینمان کاملا ترمز کرده و ما‌بین ماشین‌های دیگر خیلی متین و ساکت ایستاده. همینطور که بی‌هدف ماشین‌های کناریمان را نگاه می‌کنم و با حس کسی که هر لحظه به قتلگاهش نزدیکتر می‌شود، دست و پنجه نرم می‌کنم. ماشینی که درست کنار ما در ترافیک گیر‌کرده یک پراید مشکیدرست مثل همین ماشین مامان است. راننده‌اش مردی حدودا سی ساله است و به جز خودش یک سرنشین کوچولو دارد. دختری حدودا پنج یا شش ساله که مدام در صندلی عقب ماشین وول می‌خورد و باعث می‌شود مرد راننده، که احتمالا پدرش است، تا کمر به سمت عقب خم شود و او را آرام کند. دختر بچه همین جور شیطنت می‌کند و آتش می سوزاند تا اینکه یکدفعه در ماشین را باز می کند و به بیرون می‌دود. پدر بیچاره‌اش کلافه و مضطرب سریع از ماشین بیرون می‌پرد و دنبال بچه در لابه‌لای ماشین‌ها میدود و من حیرت‌زده از کار دختر‌بچه سرجایم‌ خشکم می‌زند. مادرم اما اصلا توجهی ندارد و خودش را با آهنگ‌های انگیزشی رادیو سرگرم کرده. ناگهان فکری مثل صاعقه به مغزم می‌زند. لبخندی شیطانی روی لبم می‌نشیند و آرام دوباره به مادرم نگاه میکنم. غرق در آهنگ شده و توجهی به اطراف ندارد. در یک حرکت سریع در ماشین را باز می‌کنم و شروع به دویدن می‌کنم. بدون توقف می‌دوم، آنقدر تند می‌دوم که حتی اصوات ناشی از تعجب و حیرتی که از حنجره مامان خارج میشوند را نمی‌شنوم.‌ خودم را از لابه‌لای ماشین‌ها عبور می‌دهم و به سمت جایی که از ماشین و مامان دور‌باشد پر‌‌میکشم. خودم هم نمی‌دانم به چه سمتی در‌حال فرارم، فعلا تنها چیزی که می‌دانم این است که باید بدوم و خودم را آزاد کنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رامتین گفت:

    نمیدونم چرا ولی هفته‌ای دوبار میام و این داستان را می‌خوانم. بنظر یجور اعتیاد در من ایجاد کرده.

  2. معصومه گفت:

    پرستوجان خیلی قشنگ نوشتی واقعا لذت بردم تلفیقی از لبخند و غم….پایانش عالی بود

    • پرستو انصاری گفت:

      معصومه جان خیلییی مرسییی وقت گذاشتی و خوندی خیلییی ذوق کردم😘😃❤
      مرسییی که میگی پایانش عالی بود خیلی خوشحال شدم😍😃❤

  3. آنیتا گفت:

    پرستو جان من این داستان رو خیلی وقته خوندم.
    نمی دونم چرا کامنت نزاشتم!

    مثل همیشه عالی و پر از شیطنت های خاص خودت.

    • پرستو انصاری گفت:

      بازم مثل همیشه خیلییی مرسیی خوندین آنتیا جون و میگین عالی😍😃❤
      خیلییی خوشحال شدم😘😃❤

  4. رآمتین گفت:

    واقعا شما خوب می‌نویسی⁦☺️⁩ممنونم

  5. زهرا پورمهدیان گفت:

    قشنگ می نویسی.

  6. Ahmadreza گفت:

    😂😂😂😂عجب شیطونی بوده
    خیلی خوشم اومد
    من همچین فردی رو تحسین می‌کنم

  7. ناهید پورصدامی گفت:

    موضوع داستان و پایان آن جالب بود.

  8. محمدحسین فولادی گفت:

    پایان جذابی داشت لذت بردم🌺🌺

  9. نسترن منصوری گفت:

    انگار که خاطره کنکور خیلی از ماها رو نوشتی.
    ۱٫ توصیفاتت خوب بود. خواننده کاملا با تو تصویر سازی می کنه.
    ۲٫ در تمام داستان روند بالا و پایین و تپنده داستان پخش شده که خیلی عالیه. خواننده رو تا آخر با خودش می کشه.
    موفق باشی

  10. مهتاب جناب گفت:

    داستان جالبی بود. پایانش رو خیلی دوست داشتم😊

  11. پارسا گفت:

    سلام منم شبیه داستان شما هستم یاد خودم افتادم ممنون

  12. هانیه مرادی گفت:

    شاید من دارم نظرات متفاوت از بقیه می‌نویسم و شاید خوشت نیاد اما خب ما اینجاییم تا کنار هم رشد کنیم و با تأیید هم دیگه رشد نمی‌کنیم، خوبه که می‌نویسی و طولانی م می نویسی اما مثلا تهدید که رنگ نداره، یا من نتونستم خرامان و خسته رو با هم تصور کنم
    و اینکه موضوع خیلی خوبی بود

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی خوشحالم میکنی هانیه جان🌹🌹 حق با توعه ممنونم که نظرات سازنده میدی🌹😘
      تو بازنویسی حتما دقت میکنم گاهی آدم چون چیزی تو ذهن خودش ملموس هست فکر میکنه برا همه باید اینطور باشه ممنون که یادآوری کردی حتما دقت میکنم🌹❤

  13. فرح پایا گفت:

    قشنگ بود موفق باشید

    • پرستو انصاری گفت:

      مرسی خانم پایا🌹

    • امیر گفت:

      قلم روان و امیدار کننده.
      نشان از آشنایی با روانشناسی که به عین با
      جمله (انگار تهدید های مامان نتیجه‌ی عکس دارد!) خودش رو کامل نشون داده.
      تفاوت دید شخصیت های داستان جالب و هوشمندانه ست.
      با توجه به جنبه همزاد پنداری افراد توی این سن واقعا باهاش درگیر خواهند شد برای همین برای این نوشته ها بنده شخصا ی رسالت قائل هستم که میتونه با زاویه دیدهای مهرورزانه انجام بشه.
      دمتون گرم و قلمتون ماندگار.

  14. مرضیه خوبیاری گفت:

    خیلی جالب بود.وکمی طنز

  15. Omid گفت:

    جالبه قلمت
    دوسش دارم😍😎