تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عشق در زمان کرونا
نویسنده: ناهید پورصدامی

میخواهم از چشمانی بنویسم که تنها میتوانستم ببینم.
زمان کرونا بود و نیمی از صورتش را هنگام بیرون آمدن با ماسک می پوشاند، اما تنها چشمانش برای دیدن کافی بود…
نمیدانم چرا تمام این مدت متوجه چشمان زیبای دختر همسایه ی کناریمان نشده بودم، صحبت را معنا به هیزی و نگاه های هوس آلود نگیرید،هیچگاه نگاهی از سر هوا و هوس به او ننداخته بودم.
دو،سه باری که اتفاقی از خانه خارج شدم متوجه شدم ساعت خاصی را برای قدم زدن در خیابان انتخاب کرده است و گویا با هنذفری که در گوشش فرومیکرد مکان و زمان را فراموش می نمود. من دیگر آن ساعت را یاد گرفته بودم ،اما او گمان نکنم هرگز متوجه حضور من شده باشد.
کاش زودتر از شرکرونا راحت شوم و تکلیف خودم را با دلم مشخص می کردم.
به تابستان نزدیک می شدیم…
مطمئنم دیگر برای پیاده روی از خانه خارج نخواهد شد،به ما قول داده اند تا مرداد ماه کرونا از ایران تماما خارج می شود و ما امیدواریم…
خوشحالم که هنوز من و او هستیم.
این مدت را هم سپری خواهم کرد و سفره ی دلم را نزد او باز خواهم کرد.
روزیکه شهر درحال پاکسازی بود من خیابانمان را به تنهایی شروع به پاکسازی کردم،دلم به وصال محبوبش خواهد رسید،اما مانده ام چگونه موضوع را برای حاج خانم بیان کنم.
حاج خانم تا شنید گفت از کجا متوجه شدی عاشقی، او که نیمی از صورتش را همیشه ماسک پوشانده…
اما من مطمئن بودم دلم هرگز دروغ نمی گوید او را که میدیدم چنان دلم میلرزید که پیش از او چنین چیزی را تجربه نکرده بودم.
باهزار سلام و صلوات حاج خانم چادرش را به سر کرد و راهی خانه همسایه کناری شد…
تا آمد گفت میدانستم یک جای کار می لنگد و اینها هیچگاه با کسی صمیمی نشده اند به خصوص دخترشان ..
گفتم حالا چرا این همه بغض درگلویتان جمع شده است؟
نگاهی حواله ام کرد و گفت، همین است عشق زمان کرونا،چشمانش رادیدی و گول خوردی نتوانستی زیر ماسک را هم ببینی…
گفتم این حرفا چیه مگر زیر ماسک جز لب و کمی از صورت چه مخفی کرده؟
گفت اگر بگویم به همان قسمت ها خدا بی خبری اسید پاشیده راحت می شوی؟
و من آن دختر همسایه را به یاد آوردم، همیشه در دلم سوال میکردم چرا صورتش چنین گشته است…
من هر دفعه متوجه دهان و گونه های او بودم که چرا به این شکل در آمده اند،اما زمان کرونا تنها چشمانش را دیدم و نشناختم…
و من دیگر هیچگاه نتوانستم لبان را به یاد بیاورم، من دلباخته ی چشمانش گشته بودم و بس …
کرونا به من آموخت دنبال زیبایی و وابسته زیبایی گردم و بس…
حاج خانم، فدای سرت من گل و شیرینی میگیرم و می رویم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سمانه عطار اهوازی گفت:

    زیبا بود 😍

  2. مهرشید قاسمی گفت:

    درود بر شما .خیلی خیلی زیبا بود 🙂

  3. پرستو انصاری گفت:

    چه ایده و موضوع قشنگی بود
    دوتا موضوع جالب رو با هم ترکیب کرده بودیم که خیلی جالب شده بود
    فقط بعضی جاها کاش از یه فعل‌های دیگه‌ای استفاده میکردین تا صمیمی تر بشه
    ولی در کلا خیلی زیبا بود خسته نباشید