تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آرایشگاه روی پیت!
نویسنده: سید رضا موسوی

اون موقع ها که ما مدرسه میرفتیم ، سختگیری زیادی برای کوتاه بودن موی سر پسرها وجود داشت.
مدرسه که نبود، پادگان بود. حرف مدیر و ناظم هم درست مثل دستور فرمانده لازم الاجرا و تخطی از اون عواقب سختی داشت.
سال ۶۶ ، کلاس چهارم دبستان بودم، مدرسه ما تو روستای باریکرسف ، یکی از دهات های مشهد اردهال کاشان بود و تا شهر ۴۰ کیلومتری هم فاصله داشت.
عصر پنج شنبه بود و ما از مدرسه تعطیل شدیم، ” آقای علی مَدَی ” مدیر مدرسه، که ناظم ما هم بود، طبق معمول با خط کش معروفش جلوی درب ایستاده بود و سر پسر بچه ها را یکی یکی کنترل میکرد و به اونایی که موهاشون بلند شده بود تذکر می داد.
چشمش به من که افتاد ، خیلی خشک و جدی گفت: موسوی ، شنبه با موی کوتاه شده میای مدرسه
پنج شنبه و جمعه به سرعت برق و باد گذشت.
غروب جمعه، یک دفعه هشدار آقای علی مددی که گفته بود: شنبه با موی کوتاه شده میای مدرسه مثل پُتک توی سرم فرود اومد.
از مادرم کمی پول گرفتم و با سرعت به طرف تنها سلمونی روستا که متعلق به اوس حسن بود رفتم.
شغل اصلی اوس حسن لوله کشی بود، اما تو مغازه اش به غیر وسایل کارش یه صندلی و میزو آینه هم گذاشته بود و موی سر مردها را هم کوتاه میکرد.
به در مغازه اوس حسن که رسیدم با کمال ناباوری دیدم که مغازه تعطیله، تصمیم گرفتم برم درخونشون، همین کار را هم کردم ، اما دست از پا درازتر به خونه برگشتم. اوس حسن رفته بود شهر و تا فردا برنمی گشت!
شب با هزار فکر و خیال و ناراحتی از رو در رو شدن با مدیر مدرسه به خواب رفتم.
صبح شنبه شده بود و هنوز موهامو کوتاه نکرده بودم. کم کم داشت گریه ام میگرفت، ترس همه ی وجودم را گرفته بود. بابام وقتی ناراحتیم را دید، گفت : فکر کنم عمو لطفی ماشین سلمونی داره ، برو درخونشون به خانمش بگو موی سرتو کوتاه کنه!
با شنیدن این حرف پدر، حسابی قوّت قلب گرفتم و سریع به طرف منزل عم لُطفی راه افتادم. عموی واقعیم نبود ، همه بهش عمو میگفتن .
رسیدم و با عجله زنگ خونشونو زدم. دخترش اومد دم درب ، به محض اینکه در را باز کرد ازش پرسیدم مادرت خونه اس؟
دختر عم لطفی گفت : آره خونس اما فعلاّ رفته شیر گاومونو بدوشه!!
بهش گفتم من اینجا منتظر میمونم، کارش که تموم شد بگو پسر آق احمده اومده موی سرشو کوتاه کنه!
هوا سرد بود ، اما چاره ای هم نبود، بعد چند دقیقه ای معطلی خانم عمو لطفی از راه رسید، تو یه دستش پیت (سطل بزرگ) بود و تو دست دیگه اش یه ماشین سلمونی دستی!
پیت را برعکس کف کوچه گذاشت و اشاره کرد که روی اون بشینم، یه پارچه هم انداخت روی لباس هام تا موی سرم روی اونا نریزه
چشمتون روز بد نبینه، هوا که سرد بود، ماشین هم سرد و مدام لای موهام گیر میکرد و هر بار زخمی روی سرم ایجاد می شد.
هرچی سعی کردم طاقت بیارم و جلوی خودمو بگیرم نمیشد. بالاخره صدای آخ و اوخ من بلند شد و اشک از چشام سرازیر .
با هر مکافاتی بود خودمو کنترل کردم تا شاهکار زن عم لطفی روی کله ام به پایان رسید.
اشک هامو پاک کردم و پس از تشکر ، با خوشحالی روانه مدرسه شدم.
وارد حیاط مدرسه که شدم ، کله ام حسابی خنده دار شده بود و باعث خنده دیگران، اما نکته مهم این بود که آقای علی مَدَدی کاری به من نداشت. اون روز علاوه بر من ، چندین نفر دیگه از بچه های مدرسه هم طعم آرایشگاه روپیتی را چشیده بودن.
البته این تنها آرایشگاه روی پیتی زندگی من نبود و بارها حتی در دوره ی راهنمایی هم از وجود آن بهره بردم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    خیلی با حال نوشتین.
    ترس از ناظم مدرسه بدترین تجربه مشترک همه ی ماست

  2. مرضیه نادم گفت:

    داستانتون رو خوندم،داستان شیرین و حال بود

  3. مرضیه نادم گفت:

    داستانتون را خواندم داستان جالب و شیرین بود موفق باشید

  4. مرضیه خوبیاری گفت:

    داستانتون خیلی قشنگه وجالبه

  5. مریم مهدوی نژاد گفت:

    سلام خداقوت داستان شیرین و جذاب بود ولی به نظرم بیشتر شبیه خاطره بود تا داستان

  6. محدثه نظری گفت:

    اسم داستان شما جالب بود ☘و منو وادار کرد به اینکه هی بدونم تهش چی میشه واین یه امتیاز برای شما بود🌈و دومین غافلگیری جایی بود که فکر می کردم تهش شما موهاتون رو کوتاه نمی کنید که برعکس تصور من این اتفاق نیفتاد🌿این داستان رو ادامه بدین جا برای جذاب ترشدن حسابی براش مهیاست🌈قلمتون مانا نویسنده ی محترم🌈

  7. سید رضا موسوی گفت:

    خیلی ممنون

  8. صبا اشرفی گفت:

    خیلی خوب بود.
    موفق باشین

  9. پرستو انصاری گفت:

    چه داستان قشنگ و شیرینی بود
    خسته نباشید