تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آرزوی من
نویسنده: سحر ایمانی

میگویم« هوا »
مینویسد « حوا »
دلم نمیآید غلط بگیرم .
با این کلمه ششمین غلط املایی در یک صفحه است .
حق میدهم به او
از ۹ ماه تحصیلی فقط‌ ۲ ماهش بوی عطر نارنگی ته کیف ، کتابهای تا نخورده ، نون و پنیر تبریزی را دیده بود.
آرزوهایش با من فرق داشت .
آرزوی من همین دوچرخه بود با یک کوله پشتی که بروم و برای مادرم نان بخرم، دفتر دیکته های صحیح شده را از خانه معلم بگیرم و فردا صبح با خود ببرم سر کلاس.
جنگی بود .
بین من و مرضیه
هر کسی زودتر دفترها رو میبرد .
« خانم پارسا » بیشتر دوستش داشت .
آرزویم این بود که عصر دم رفتن ، بقال محل نبسته باشد و من بتوانم یک آلو ترش بخرم و تا رسیدن به خانه لیسش بزنم . صورتم سیاه شود .
یا جای « پرین » بودم در کارتون باخانمان ، یا جای هایدی .
بدوم و گوسفندها پشت سرم . موهایم رها باشد . برای مادربزرگ نان ببرم . یا جای حنا . که همیشه مورد فخر و مباهات خانم ساناز بود.
آرزوی من این بود تخته سیاه داشته باشم با هزار رنگ گچ . بشوم معلم بچه های آپارتمانمان . من را جدی بگیرند و حسابی درس بخوانند.
مقنعه مامان را سرم کنم با آن جوراب کلفت محجبه اش را که تا بالای ران هایم میآمد.
خط کشی بردارم و علامت های <=>را یاد بدهم.
حامد بگوید نفهمیده و من با اخم و گوشه چشمی ، دوباره برایش توضیح دهم .
غذای شب مانده را برای خاله بازی فردا قایم کنم .
با چادر نماز مادر سایبان بسازم گوشه ایوان.
جاروکنم خانه عروسکی ام را تا بچه ها بیایند و من مادرشان شوم.
با گچ هایم لی لی بکشم روی زمین .
سنگ مرمر را بیندازم روی ۶ و با دامن صورتی ربان مشکی ام ، با موهای خرگوشی بسته ام بپرم روی ۵ و بردارمش.
من آرزوهایم با او فرق داشت .
من کودکی کرده ام و طعم خوش آرزو را چشیده‌ام… راستی تو چه آرزویی داری….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    زیبا و دلنشین بود
    آدم رو میبرد به روزایی که دنیایی که زیباتر بود

  2. مرضیه خوبیاری گفت:

    بسیارزیبا بود.ازخوندنش لذت بردم .