تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آقاخان
نویسنده: الهام داودی

کاسه به دست، لبه یِ تختش نشسته بودم. آخرین قاشق سوپش را که دادم یک قطره سوپ از گوشه ی لبش سُر خورد و موهای سفید چانه اش را نارنجی کرد. دستم را بردم زیر پیش بندش، بالا آوردم و دور دهانش را تمیز کردم. مثل همیشه چند قاشق آب هم بهش دادم، پیش بند اش را باز کردم و مچاله کردم توی دستم که ببرم آن را هم با ظرف ها بشویم؛ خوش نداشتم کوچکترین لکه ای رویِ پیش بند یا لباس هایش باشد.

تختش روبروی پنجره ی اتاق رو به حیاط خانه است. خدا می داند از دیدن درخت های گیلاس و هلو چه ذوقی می کند. این را از چشمانش می فهمم، از نفسِ راحت و عمیقی که می کشد. تمام عمرش را در باغ و سفرها گذرانده، حالا باید روی همین تخت بخوابد و تنها تفریحش تماشای این درخت ها و نسیم ملایمی است که گاهی از لایِ دربِ باز پنجره، صورتش را نوازش می کند. البته آن را هم از ترس اینکه زکام نشود، گه گاهی باز می کنم.

دستِ خالی ام را به لبه ی تخت تکیه دادم که بتوانم بلند شوم. دیدم با چشمانش انتظارِ جمله ی همیشه ام‌ را می کشد. سرم را جلو بردم و یک ماچ به پیشانی اش چسباندم و گفتم: ” نوش جان آقاخان”

همیشه این جمله را که می گویم می خندد، دهانش کف می کند و از بین حباب ها، سیلی از آب دهانش جاری می شود ولی جز همان صداهای نامفهوم، کلمه ای به زبانش نمی آید. البته من وانمود می کنم که همه را می فهمم؛ خوشحال می شود.

سه سال پیش، هفتاد سالش بود که سکته کرد و مثل یک تکه گوشت روی تخت، بی حرکت ماند؛ از آن به بعد دیگر قادر به انجام کاری نیست. خودم تر و خشکش می کنم.

سیزده ساله بودم که مرا به عقدش درآوردند. بیست سال از من بزرگتر بود!  از زن اولش بچه دار نشده بود و تصمیم گرفته بود که زن دوم بگیرد که شاید فرجی شود. پدرم حاج عبدالله، روی زمین های آقاخان کار می کرد و تا آخر عمرش هم در هیچ موردی به آقاخان نه نگفت!

آن موقع خانواده ها خودشان، زود دخترها را شوهر می دادند. بله جانم، مثل الان نبود که صبر کنند تازه بعد سی سالگی، دختر خودش تصمیم بگیرد که شوهر کند یا خیر.

تا چشم باز کردم خودم را در لباس عروس دیدم و بعد از آن به جای عروسک با بچه هایم بازی می کردم. بیشتر اوقات آقاخان، خانه نبود. اهل سفر و گشت و گذار بود البته فقط با دوستانش؛ سالی یکی دوبار هم به خانه می آمد، یک شکم برآمده برایم به یادگار می گذاشت و باز هم می رفت، تنها چیزی که از یک زن انتظار داشت همان بچه دار شدن و بچه بزرگ کردن بود.

هر چه که بود دوستش داشتم. برای خانه و بچه ها کم نمی گذاشت، هر چند خودش نبود ولی خورد و خوراک و آسایش مان فراهم بود. بابام خدا بیامرز همیشه می گفت:” الهی عاقبت به خیر بشی صنم جان، از صدقه سری تو ما هم به نوایی رسیدیم.”

همین جمله ی پدرم، کافی بود تا تمام تنهایی ها را به جان بخرم و هیچ وقت از آقاخان دل چرکین نباشم. شکرِ خدا، خانواده ام به آرامش رسیده بودند، خانه ای در اندر دشت نصیبشان شده و پدرم کمتر از قبل کار می کرد.

بالاخره یک روستا بود و یک آقاخانِ ما، کیا بیایی برای خودش داشت. از قد بلند ، هیکلِ درشت و قوی اش که نگویم برایتان، همه را شیفته ی خودش می کرد.

بعد از اینکه بچه ی دومم را آبستن شدم، زن اولش مریض شد و تا زایمان من به رحمت خدا رفت. زن خوبی بود و فقط کوری اجاقش آقاخان را ناراضی کرده بود. آخر همه می دانستند آقاخان بچه دوست دارد!

بیست و دو سالم که شد هفت تا بچه ی قد و نیم قد داشتم. پنج تا پسر و دو تا دختر، بعد از آن هم تا سی سالگی سه تا سقط کردم و دیگر بچه دار نشدم. بماند که چند سالی سرکوفت شنیدم بابت شانسِ نداشته یِ آقاخان! اما خودِ آقاخان به همان پنج پسرمان راضی بود.

خلاصه سرتان را درد نیاورم. همین را می خواهم بگویم که یادم نمی آید در آن سال ها به اندازه ی این سه سال با آقا خان حرف زده باشم. اصلا فکرش را هم نمی کردم بتوانم از هر دری برایش حرف بزنم و او مو به مو گوش کند. همین هم خوب است که با پلک زدنی، لبخندی و گاهی با اشک هایش جوابم را می دهد.

حالا هر کدام از بچه ها سرِ خانه و زندگیشان هستند، هرازگاهی سری به ما می زنند و می روند. خیلی اصرار می کنند که هر روز یک کدامشان برای کمک من بیاید اما من راضی نمی شوم لحظه ای به خاطر ما اذیت شوند؛ تازه خلوتِ دو نفره ی خودمان هم به هم می خورد.

خوبیش این است که من تنها نیستم. آقا خان دیگر سفر نمی رود. همین جا ورِ دل خودم خوابیده و به حرفهای تلنبار شده ی من گوش می دهد.

نمی گویم سخت نیست، تر و خشک کردن و جا به جایی اش، همه کارش سخت است ولی همین که هست و می شنود، خوب است.

خدا قهرش نگیرد ولی مدام با خودم می گویم ای کاش یکی از سفرهایش را باهم رفته بودیم. ای کاش حرفهایم را همان موقع که گرم بودند، می شنید و نمی گذاشت از دهان بیفتند!

حالا حرف های یخ زده ام را چنان گوش می دهد که قفل سال ها سکوتم را شکسته و حرف هایم بی اختیار زبان باز کرده اند. گمانم این حرف های من تمامی ندارد. حالا می فهمم در آن سال های تنهایی، هیچ چیز به اندازه ی این حرف های نگفته روی دلم سنگینی نمی کرده است.

پنجاه سال بیشتر، از عمرم گذشته ولی هنوز برایم سوال است چرا من بزرگ نمی شوم؟ البته همیشه به آقاخان می گویم ” همچه که دیدی صنم داره بزرگ میشه، خودتو زدی به بچگی؟” هر دو می خندیم و بعد گریه می کنیم!

با این‌ همه خدا را هر لحظه شکر می کنم که آقاخان همین جاست و می شنود!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما