تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آدامس
نویسنده: فریده فرد

همیشه عادت داشتم آدامسم را موقع غذا خوردن کنار بشقابم ی چسباندم تا بعد از اتمام غذا دوباره بذارم دهنمو بجوم . مادرم همیشه خیلی ازاین کار من عصبانی میشد . یادمه بچه که بودیم با امیرحسین سقزهامون را روی دیواره‌های جای یخی یخچال می چسباندیم تا یخ بزنه بعد که دوباره می‌خواستیم سقز را بجویم توی دهان ما خرد می شد و خوشمون میومد . حالا تواین شیطنتهای ما چنددفعه سقزهامون را جابه‌جا برداشتیم بماند ، ولی چون امیرحسین بزرگتر بود همیشه تصمیم‌گیرنده در این مورد اون بود .
دیگه به رستوران نزدیک شدم بهتره همینجا ها ماشین را پارک کنم ظاهراً خیابان شلوغه و دیگه جا پارک پیدا نمیکنم . ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم . روی سنگفرش های خیابان که پا گذاشتم یاد پادگان افتادم . خدا رو شکر خدمت سربازی ام تموم شد . بعد از دانشگاه فرصت زندگی کردن پیدا نکرده بودم .تو این یک ماه گذشته تازه میفهمم لذت بردن از زندگی یعنی چی . دلم برای جواد رضا خیلی تنگ شده این ناهار مهمانی پایان خدمت بهانه خوبی برای بود که دوباره ببینمشون . از زمان دانشگاه به بعد دیگه همدیگر را ندیدیم . خب فکر کنم همین رستوران باشه بله رستوران سالار
داخل رستوران شلوغ بود . بوی کباب بینی آدم را قلقلک می داد . گرسنم بود . چشمم دنبال بچه ها سر هر میز را می چرخید که از ته سالن رضا را دیدم که برایم دست تکان می‌داد . خیلی خوشحال شدم میزها را تند تند رد کردم و رضا رو محکم بغل کردم . پسر چه هیکلی به هم زدی باشگاه میری ؟ هنوز جوابم را نگرفته بودم که جواد از پشت سر پرید و گردنم را گرفت با خوشحالی برگشتم و نگاهش کردم . صورت آفتاب سوخته و خندونش هنوز مثل قبل بود . وای پسر موهات کو . چرا کچل شدی . با شنیدن این حرف با صدای بلند زد زیر خنده . کمی خوش و بش کردیم و هر سه نفر نشستیم. دلم می خواست به اندازه ی دو سال سربازی باهاشون حرف بزنم آنها هم مشتاق بودند از حال و وضع من بیشتر خبر دار بشن . پسر جوانی با لباس مرتب سه تا منو برامون آورد هر سه تامون گرسنه بودیم بهمین دلیل قبل از هر صحبت دیگه غذا سفارش دادیم . موقع خوردن غذا رضا و جواد مدام از سختی های سربازی از من سوال می‌کردند و من از دانشگاه بچه های قدیمی می پرسیدم . اونقدرغرق صحبت شدیم که نفهمیدیم غذا کی تموم شد . قرار گذاشته بودیم بعد از غذا بریم سینما . زمان زیادی نداشتیم به همین دلیل با عجله از رستوران بیرون رفتیم ، هنوز پام رو توی خیابون نذاشته بودم که یادم افتاد آدامسم را از کنار بشقابم بر نداشتم . نمی‌خواستم بچه‌ها این موضوع را بفهمن ولی خوب ترک عادت هم برام سخت بود . برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم هنوز میزمان را جمع نکردن . به بهانه جا ماندن کیفم خیلی با عجله برگشتم از لب بشقابم آدامس را برداشتم و بلافاصله توی دهانم گذاشتم یه دفعه احساس کردم مزه نعنا میده . من اصلاً آدامس نعنایی دوست نداشتم .همون جا خشکم زد . دوباره برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . چه اشتباه بزرگی . میز سمت چپی مال ما بود یا سمت راستی؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. Haniyeh گفت:

    چه داستان قشنگی… ❤️😍خوب روایت کرده بودین 💞خیلی موفق باشین… 💖

  2. محدثه ظریفیان گفت:

    روایت داستانتون بیشتر به خاطره شباهت داشت که البته این خودش خیلی خوبه و میتونه نقطه قوتی باشه. اما مسئله‌ای که من رو در حین خوندن اذیت می کرد غلط‌های نگارشی بود که چند جا دیده میشد. به نظر من قبل از منتشر کردن هر مطلب چندبار داستانتونو بخونید. حتی برای آپلود کردنش چند روز به خودتون فرصت بدید. وقتی مجدد بعد از یک تایم طولانی به سراغ داستانتون برید متوجه اشتباهاتش می شید. موفق باشین:)))

  3. nima گفت:

    خیلی خوب بود آخرش😀👍🏼

  4. فاطمه طهماسبی گفت:

    قشنگ بود
    تبریک میگم خیلی داستان های قشنگی مینویسید. ⁦☺️⁩😊🙃

  5. کوثرمودی گفت:

    وااای چه اشتباهی😂🤦‍♀️ داستان زیبایی بود👌😍

  6. ندا گفت:

    سلام دوست عزیز داستانتون گیرا بود و ادم دلش می خواست ادامه داستان رو دنبال کنه… یکی دوتا ازجمله تون هماهنگ نبود مثل:مهمانی پایان خدمت بهانه خوبی برای بود.
    در کل خوب بود👏👏👏

  7. راضیه گفت:

    سلام دوست عزیز. جالب بود. اگر روایت داستان رو به زبان نوشتار و دیالوگ ها رو محاوره بنویسید بهتر میشه. سعی کنید جاهایی که می شه به جای روایت از دیالوگ استفاده کنید و این اصل رو در نظر بگیرید؛داستان رو نگو،نشون بده. قلمتون نویسا.

  8. ساجده صحرانورد گفت:

    خسته نباشید 👌❤

  9. فاطمه فرهادپور گفت:

    خیلی عالی بود من خیلی خوشم آمد.آخرش را خیلی خوب تمام کردید.

  10. زهرا عنابستاني گفت:

    وای عالی بود کشش داستان خیلی خوب بود

  11. آیدا گفت:

    به نظرم خیلی زیبا نوشتید به خصوص قسمت پایانی داستان که واقعا جالب و عجیب بود خیلی لذت بردم

  12. رآمتین گفت:

    ⁦☺️⁩⁦☺️⁩⁦☺️⁩⁦☺️⁩💥

  13. فرزانه گفت:

    سلام
    جالب بود.
    اولش که داشتم داستان تون رو می خوندم. پیش خودم گفتم آدامس چسبیدن به بشقاب و … واااای خدای 😉.(منم مثل مامان عزیزتون از ای کار خوشم نمیاد)
    همین طور داشتم ریز ریز میخوندم. در کل جالب بود موضوعی که روایت کردین. آدم او ذهنش آدمس می مونه. آخر داستان هم جالب بود شاید بایستی این موضوع پیش میومد تا عادت تون به کل ترک کنید.

  14. فاطمه گفت:

    داستان جالب بود و اینکه در قالب طنز هم بیان شده بود جذابیتش رو بیشتر کرده بود

  15. مصیماه گفت:

    اگر این پایان رو نداشت، جذابیتی هم نداشت👏👏. قطعا در موقع ویرایش یه دستی به سر و روی جملات بکشید داستان دلنشین و یکدستی میشه

  16. فرامرز گفت:

    من از نویسندگی سر رشتهای ندارم ولی از داستانت لذت بردم

  17. محمد حسین فولادی گفت:

    داستان با مزه ای بود و این که از شخصیت آقا استفاده کردید جالب ترش می کرد

  18. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود دوست خوبم

  19. تینا پروین گفت:

    خیلی قشنگ بود

  20. آنیتا گفت:

    قشنگ و خاطره انگیز

  21. مهتاب جناب گفت:

    جالب و ساده ‌‌و صمیمی بود. از کارهای قبلی‌تون ‌داستانی تر بود👌👌👌

  22. سید رضا موسوی گفت:

    خیلی عالی بود.
    موفق باشید

  23. مهرآنا گفت:

    درود بر شما، عالی و سرگرم کننده بود🧡🧡🧡🧡

  24. نرگس مالک گفت:

    داستانتون واقعا زیبا و ساده بود. من نمیدونم چرا نمیتونم یه داستان ساده ولی زیبا بنویسم همه ش به اتفاق خاصی فکر میکنم. درحالیکه داستان میتونه همینقدر ساده باشه، اما جالب. البته میشد کمی جزئیات رابیشتر کرد. 😊

  25. مهری گفت:

    تو همیشه موفق و خلاق بودی و هستی، ارزوی بهترینها رو برات دارم دوست عزیزم.
    نگارش روان و شیوایت داستان را چنان دلنشین میکند ک انگار در صحنه حضور داری😘😘😘👏👏👏👏❤

  26. اسمعیل خانی گفت:

    ❤❤

  27. فریبا گفت:

    عالی بود آرزوی موفقیت برای شما دارم

  28. آنیتا گفت:

    🤣🤣🤣🤣عالی بود

  29. مسعود اکبری گفت:

    داستان خوبی بود.طنزی که در داستانت بود رو دوست داشتم.
    موفق باشی🌹

  30. سحر گفت:

    خیلی عالی بود .موفق باشید

  31. افشین گفت:

    خیلی عالی بود

  32. مرضیه نادم گفت:

    داستانتون رو خوندم،داستانتون زبان طنز داشت وبرام جالب بود،موفق باشید

  33. محدثه نظری گفت:

    پایان غیرمنتظره و غیرقابل پیش بینی برای من داشت و این یک امتیاز برای نویسنده محسوب میشه🌿قلمت مانا نویسنده ی محترم☘فقط یه چیزی که باید بگم زبان داستان رو ادبی تر کنید و دیالوگ رو محاوره ای ،بنظرم داستان قوی تری خواهدشد.🌿منتظر خوندن داستان های دیگه ی شما هستم بی صبرانه😊🙂

  34. ماندانا افشارها گفت:

    خدا قوت
    موضوع جذابی بود مخصوصا انتهای داستان
    رو دوست داشتم . اما ی بخشهایی از داستان هنوز جا برای کار داره ی فضاهای خالی در ریتم حس میشه .
    ولی در مجموع بسیار زیبا بود.
    مثل : از زمان دانشگاه به بعد دیگه همدیگر را ندیدیم . خب فکر کنم همین رستوران باشه بله رستوران سالار
    تغییر ناگهانی فضای داستان در این قسمت
    موفق باشید .

  35. سوده فتحی گفت:

    اول دوباره اسمتون رو نگاه کردم که مطمئن بشم فریده جانی،خیلی خوب از نگاه یک پسر تعریف کردین
    و موضوع هم خیلی جالب بود

  36. مهرشید قاسمی گفت:

    😂 جالب بود

  37. سپیده گفت:

    سلام .
    پایان جالبی داشت .
    هم خنده دار هم خب دیگه یه کم 😖😥😅
    موفق باشید

  38. فرناز گفت:

    بسيار زيبا و خلاقانه نوشتي
    لذت بردم 👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

  39. میترا محمدی گفت:

    پایان‌بندی داستانتون خیلی جالب بود😂😂

  40. حمید انصاری شیری گفت:

    خاطرات رو زنده کردی😂
    ایول. 🌸

  41. پرستو انصاری گفت:

    داستانتون خیلی دوست داشتنی بود آخرش یه عالمه خندیدم