تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آدامس
نویسنده: فریده فرد

همیشه عادت داشتم آدامسم را موقع غذا خوردن کنار بشقابم ی چسباندم تا بعد از اتمام غذا دوباره بذارم دهنمو بجوم . مادرم همیشه خیلی ازاین کار من عصبانی میشد . یادمه بچه که بودیم با امیرحسین سقزهامون را روی دیواره‌های جای یخی یخچال می چسباندیم تا یخ بزنه بعد که دوباره می‌خواستیم سقز را بجویم توی دهان ما خرد می شد و خوشمون میومد . حالا تواین شیطنتهای ما چنددفعه سقزهامون را جابه‌جا برداشتیم بماند ، ولی چون امیرحسین بزرگتر بود همیشه تصمیم‌گیرنده در این مورد اون بود .
دیگه به رستوران نزدیک شدم بهتره همینجا ها ماشین را پارک کنم ظاهراً خیابان شلوغه و دیگه جا پارک پیدا نمیکنم . ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم . روی سنگفرش های خیابان که پا گذاشتم یاد پادگان افتادم . خدا رو شکر خدمت سربازی ام تموم شد . بعد از دانشگاه فرصت زندگی کردن پیدا نکرده بودم .تو این یک ماه گذشته تازه میفهمم لذت بردن از زندگی یعنی چی . دلم برای جواد رضا خیلی تنگ شده این ناهار مهمانی پایان خدمت بهانه خوبی برای بود که دوباره ببینمشون . از زمان دانشگاه به بعد دیگه همدیگر را ندیدیم . خب فکر کنم همین رستوران باشه بله رستوران سالار
داخل رستوران شلوغ بود . بوی کباب بینی آدم را قلقلک می داد . گرسنم بود . چشمم دنبال بچه ها سر هر میز را می چرخید که از ته سالن رضا را دیدم که برایم دست تکان می‌داد . خیلی خوشحال شدم میزها را تند تند رد کردم و رضا رو محکم بغل کردم . پسر چه هیکلی به هم زدی باشگاه میری ؟ هنوز جوابم را نگرفته بودم که جواد از پشت سر پرید و گردنم را گرفت با خوشحالی برگشتم و نگاهش کردم . صورت آفتاب سوخته و خندونش هنوز مثل قبل بود . وای پسر موهات کو . چرا کچل شدی . با شنیدن این حرف با صدای بلند زد زیر خنده . کمی خوش و بش کردیم و هر سه نفر نشستیم. دلم می خواست به اندازه ی دو سال سربازی باهاشون حرف بزنم آنها هم مشتاق بودند از حال و وضع من بیشتر خبر دار بشن . پسر جوانی با لباس مرتب سه تا منو برامون آورد هر سه تامون گرسنه بودیم بهمین دلیل قبل از هر صحبت دیگه غذا سفارش دادیم . موقع خوردن غذا رضا و جواد مدام از سختی های سربازی از من سوال می‌کردند و من از دانشگاه بچه های قدیمی می پرسیدم . اونقدرغرق صحبت شدیم که نفهمیدیم غذا کی تموم شد . قرار گذاشته بودیم بعد از غذا بریم سینما . زمان زیادی نداشتیم به همین دلیل با عجله از رستوران بیرون رفتیم ، هنوز پام رو توی خیابون نذاشته بودم که یادم افتاد آدامسم را از کنار بشقابم بر نداشتم . نمی‌خواستم بچه‌ها این موضوع را بفهمن ولی خوب ترک عادت هم برام سخت بود . برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم هنوز میزمان را جمع نکردن . به بهانه جا ماندن کیفم خیلی با عجله برگشتم از لب بشقابم آدامس را برداشتم و بلافاصله توی دهانم گذاشتم یه دفعه احساس کردم مزه نعنا میده . من اصلاً آدامس نعنایی دوست نداشتم .همون جا خشکم زد . دوباره برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . چه اشتباه بزرگی . میز سمت چپی مال ما بود یا سمت راستی؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما